
: منوي اصلي :
: درباره خودم :
: پيوندهاي روزانه :
: آرشيو يادداشت ها :
: نوای وبلاگ :
: جستجو در وبلاگ :
اي ر
اي روح سبز باران از از تو!
کي فصل غربت به پايان مي رسد؟
کي انسانيت فراموش شده، اين واژه ي هميشه غريب
معنا خواهد يافت؟
اي نازنين، ما همان کودکاني هستيم که در پشت درهاي بسته
به انتظازر نشسته ايم.
همان کودکاني که راه را گم کرده ايم
و از ازدحام بازار زندگي
در ميان حلقه هاي بي کسيمان
عطر معناي وجودت را طلب مي کنيم و
تو همان بهشتي
بهشتي که سايه ات
سايبان عاشقان است
و آسمان نگاهت چشمه جوشان در کوير ترک خورده ِ دلها و
آه از اين همه تشتگي و آه از اين همه ترک!
اي کاش پيش از آن که سردي زمستان
دلهايمان را فراگيرد
بهار نگاهت را به تماشا نشينيم
و چه شيرين است
پايان اين انتظار
و چه به ي چه به ياد ماندني است ديدن رخ محبوب
نوشته شده توسط : سمیرا

آن زمان که از همه ي عالم
خسته و دلشکسته ام
و به هيچ کسي اميد ندارم
تا درد دلم رابرايش بگويم
و مرا ياري کند تا
راه را از بي راهه ها بشناسم
حسي در وجودم باسکوت خود فرياد مي زند!
که کسي هست
همسفري هست
که تو را تنها نخواهد گذاشت.
فرياد مي زد
اگر تو جانزني او نيز همواره تا آخر راه با تو است.
راه را نشانت مي دهد و منتظر مي ماند تا
به مقصد برسي.
هيچ گاه تو را رها نمي کند.
و ندا سر مي داد:
که مهتاب زندگي ات خواهد شد و به ظلمت هاي زندگي ات
روشنايي مي بخشد.
و باز فرياد مي زد
در آن زمان که همه جا را تاريکي فرا گرفته
او چراغ راهت خواهد شد.
پس چرا به سراغش مني روي؟؟
و من در اين سؤال بودم که
او کيست؟
که اگر بخواهم همسفرش مي شوم و
او مهتاب زندگي ام
و من با وجود تو فهميدم که
تو آن بهترين، اولين و آخرين کتاب زندگي ام خواهي شد
و من مي خواهم که
همسفر مهتاب شوم.
خدا کند که تا به مقصد برسم
همسفر خوبي برايت باشم
اي مولاي من
همه دوست دارند
همسفر مهتابي چون توي مهتاب شوند.
چون تويي که روشنايي را به زندگيمان مي بخشي.
نوشته شده توسط : سمیرا

سکوت همه جا را فرا گرفته بود
جاده ايي بي انتها در انتظار غروبي مه آلود به سر مي برد.
در فراسوي آن
عاشقانه به انتظار مي نشينم
و صداي زوزه باد در گوشم مي پيچد.
سنگ ريزه هاي ريل را رد مي کنم.
همه جا را هاله ايي سفيد رنگ احاطه کرده
و انگار زخمي کهنه، بر روي تنه اش سنگيني مي کند.
او نيز مانند من انتظار مسافري را مي کشد.
مسافري که آمد نش در حوصله ي هيچ تقويمي نمي گنجد.
در آن هواي مه آلود و مبهم، دلم مي خواهد سکوت را بشکند.
قطار مي آيد و همه جا پر از دلهره مي شود.آيا او خواهد آمد؟
ضربان قلبم تند مي شود و هر لحظه که قطار نزديک مي شود
احساس مي کنم
او را که سالها در انتظارش بودم، يافتم
قطار مي ايستد و منودرخت وآسمان
همه دلواپسيم
آيا او خواهد آمد؟
قطار با صداي سوت بلندي مي ايستد
مسافران يکي يکي پياده مي شوند
انگار از کسي که منتظرش بوده ام خبري نيست.
او نيامده است؟
بغض سرتاسر وجودم را فراگرفته است
چشمانم پر از اشک است
همه مي روند و
من دوباره تنها مي شوم
با اين حال مي دانم که او خواهد آمد
ومن در انتظار آن روز عاشقانه مي مانم
نوشته شده توسط : ريحانه

هر روز و به خصوص روزاي جمعه
که براي شروع روزي دوباره ازخواب
بيدار مي شوم به اين اميد چشمهايم را
باز مي کنم که اين جمعه انتظارم به
سر مي آيد.تا نزديکاي اذان ظهر باخودم
کلنجار مي روم که تو مي آيي.
ثانيه هارا شمارش مي کنم لحظه ها را
دنبال مي کنم و همچنان
عشقت در قلبم مي تپد.
اما دم دمه هاي غروب که مي شود
وصداي دعاي سمات را از مسجد محل
مي شنوم دلم مي گيرد و در دل زمزمه مي کنم
يا اباصالح اين جمعه هم به سر آمد و تو نيامدي.
هر جمعه کارم همين است که چشم به راهت
بنشينم و سراغت را از آشنا و غريبه بگيرم که
چرا نمي آيي؟!
وهنوز عبارت تصلي دهنده را زمزمه مي کنم تا بياي
و همچنان مي خوانم:
نوشته شده توسط : ريحانه